نوشته شده توسط سيد حامد حسيني خواه در سه شنبه پانزدهم دی 1388 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت
از محاكمه فضل الله حروفي
كه
تازيانه فرود آمد
و باز شكوه نكرد
كجاي اطلس تاريخ تو مي خواهي
به آب حرف بشويي
و قصر قيصر را
و تاج
خاقان را ؟
و تازيانه فرود آمد
و باز شكوه نكرد
حروف : مبدا و فعل اند و
فعل : آب و درخت
و سبزه و لبخند
و طفل مدرسه و سيب
سيب سرخ خدا
من اين عفونت رنگين را
به آب همهمه خواهم شست
كه واژه هاي من از دريا
مي آيند
و هم به دريا مي
پويند
كجاي اطلس تاريخ را
تو مي خواهي
به آب حرف بشويي
و قصر قيصر را
و تاج خاقان را ؟
و تازيانه فرود آمد
و باز شكوه نكرد
خبر رسيده كه باران دوباره
خواهد باريد
خدا برهنه خواهد شد
و باغ خاكستر خواهد شكفت
مسافري در راه است
كه بادبانش از ارغوان و ابر
پر است
و جسم ظلمت را
اين هزار پاي زخمي را
از خواب نسترن ها بيرون مي افكند
مسافراني در راه اند
سپيده دم را بر دوش مي كشند آنان
لباس صاعقه بر تن دارند آنان
برادرانم
شب را با واژه هاشان
سوراخ مي كنند
خبر رسيده كه باران درشت
خواهد باريد
خدا برهنه خواهد شد
مگر نمي بيني
كه قلب من سبز است
و حالتي دارم
كه آب و آتش دارند
به جست و جوي نظام نو حروفم و
وزني
كه روز و روزبهان را كنار يكديگر
مديح گويم و
طاسين عشق را بسرايم
كه
كفر من كفري ست
كه هيچ سيمرغي بر اوج آن
نيارد پرزد
نگاه كن
كه بغض تندر تركيد
و تر شد مژه ي خوشه هاي گندم
از شوق
و ارغوان ها آنجا نماز مي خوانند
و تازيانه فرود آمد
و باز شكوه نكرد
كجاي اطلس تاريخ را
تو مي خواهي
به آب حرف
بشويي
و قصر قيصر را
و تاج خاقان را ؟
و تازيانه فرود آمد
گذار بر ظلمات آب زندگاني را
به خضر خواهد بخشيد
مبين كه صف بستند
هزار خواجه نظام الملك
هزار خواجهي اخته
و بر لب هر يك
هزار واژه ي اخته
ببين كه اين ها
اين ها
چگونه در باران
رخان لاشه ي مردار شش هزاران سالي را
به خون گل ها سرخاب مي كنند هنوز
براي سير چنين باغ وحش چنگيزي
مگر به گردن زرافه اي در آويزي
و تازيانه فرود آد
و باز شكوه نكرد
درون جنگل سبز
چكاوكي پر زد
و در نسيم آويخت
دكتر شفيعي كدكني
نوشته شده توسط سيد حامد حسيني خواه در دوشنبه چهاردهم دی 1388 ساعت 22:40 موضوع | لینک ثابت
....
ايستاده
ابر و باد و ماه و خورشيد و فلك
از كار
زير اين برق شبانگاهي
بدتر از كژدم مي گزد
سرماي دي ماهي
كرده موج بركه در يخ برف
دست و پاي خويش را گم
زير صد فرسنگ برف اما
در عبور است از زمستان
دانه ي گندم
............
نوشته شده توسط سيد حامد حسيني خواه در دوشنبه چهاردهم دی 1388 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت
خدا كمكم كن !
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست ز مهر او چه میپرسی در او همت چه میبندی
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز میرقصند و مینازند سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
حافظ

نوشته شده توسط سيد حامد حسيني خواه در یکشنبه سیزدهم دی 1388 ساعت 21:47 موضوع | لینک ثابت
سينه بايد گشاده چون دريا
تا كند نغمه اي چو دريا ساز
نفسي طاقت آزموده چو موج
كه رود صد ره و بر آيد باز
تن طوفان كش شكيبنده
كه نفرسايد از نشيب و فراز
بانگ دريا دلان چنين خيزد
كار هر سينه نيز اين آواز
ه- الف سايه
نوشته شده توسط سيد حامد حسيني خواه در یکشنبه سیزدهم دی 1388 ساعت 1:18 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اسم و فاميل رو كه ميبين.
ساكن مشهد و دانشجو اما و اما با اصالت يزدي.
غرق درياي مواج احساسات،با روحي نا آرام،تنوع طلب و آزادي خواه!
حرف ديگه اي نيست.....!
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY